اوایل کوچک بود.
یعنی من این طور فکر می کردم.
اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.
آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.
حجم اش بزرگ تر از دل شد ومن همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل
می شود،می ترسم.
از چیزهایی که برای نگاه کردن شان -بس که بزرگ اند – باید فاصله بگیرم،می ترسم.از وقتی
که
فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در( دوستت دارم ) خلا صه اش
کنم،به شدت ترسیده ام.
از حقارت خود لج ام گرفته است.
از ناتوانی و کوچکی روح ام.
فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند.
فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد
ماند.
اما نماند.به سرعت بزرگ شد.از لای انگشتان من لغزیدو گریخت.
آن قدر که من مقهور آن شدم.
آن قدر که وسعت اش از مرزهای دوستت داشتن فراتر رفت.آن قدر که دیگه از من فرمان نمی
برد.آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند .
اکنون من با همه ی توانایی که برایم باقی مانده است می گویم دوستت دارم تا شاید
اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم.
تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده،بیندازم روی زمین.
از کتاب حکایت عشقی بی قاف،بی شین،بی نقطه(مصطفی مستور)




نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:19 توسط تو
|
